المحقق السبزواري

360

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

وى ده خ . چون نزديك او رفتم ، او روح تسليم كرده بود . به نزديك هشام آمدم . او نيز جان تسليم نموده بود . پس ، نزديك ابن عمّ خود آمدم . او هم وفات كرده بود ، و هر سه تشنه درگذشتند و آب بر يكديگر ايثار مىكردند . » ترك دنيايى نه تنها سهل از احسان مىشود * كز سخاوت دادن جان نيز آسان مىشود حكايت حسين انطاكى گفته كه ، « شبى چند تن از ياران ما جمع شده بودند و يك تاى نان بيش نداشتم . پس ، آن را پاره‌پاره كردند و در پيش يكديگر نهادند و چراغ را خاموش كردند تا آن كس كه بخورد شرم نكند كه بيشتر خورده يا كمتر و چون چراغ بياوردند ، جمله برقرار بود و هيچ‌كس دست بدان دراز نكرده بود و جمله بر يكديگر ايثار مىكردند . » حكايت عزيزى نقل كرده كه ، در مصر مردى بود كه درويشان را پايمردى كردى و جهت ايشان از مردمان صدقه گرفتى . درويشى را فرزندى متولّد شد . به نزديك اين مرد آمد و گفت : « مرا به چيزى حاجت است كه ميهمانى نورسيده است و در خانه هيچ‌چيز ندارم . » آن مرد از هركس سؤال كرد ، كس را توفيق آن نشد كه چيزى دهد . درويش مىگويد : « مرا برداشت و به قبرستانى برد و به سر خاكى رفت و بنشست و گفت : خداى عز و جلّ بر تو رحمت كناد . تا در حيات [ 92 آ ] بودى ، مرا از كار درويشان فارغ مىداشتى و هرگه كه به تو رجوع كردمى ، محروم نرفتمى . » پس ، آن مرد يك درست زر داشت . بدر آورد و به دو نيمه كرد و يك نيمه بداد و درويش را گفت : « اين را در مصلحت خود صرف كن و اين را به تو قرض مىدهم تا وقتى كه از جايى فتوحى بشود و به من بازدهى . » و آن شب ، آن مرد متوفى را به خواب ديد كه او را مىگويد كه ، « امروز به زيارت ما آمدى و هرچه گفتى شنيديم ، امّا جواب نتوانستيم